زندگی مشترک
زندگی مشترک تجربه عجیبی است. یکجور هایی رابطه صمیمانه و پیچیده ای است که مدام باید مراقبش باشی. شاید هم برای من که هنوز یک ماه نشده وارد این زندگی شدم، نگرانم و مدام مراقب هستم.
دیشب برای یک مسأله ساده و سکوت کردن او، دلخوری کوتاهی پیش آمد که تا امروز صبح تمام شد. اما برای من از امروز صبح سردرد مانده و دندان درد. خوابهای بیخودی دیدم درباره برادرم و همسرش.
زندگیمان یکجورهایی در معرض تورنادو روی هوا درهم پیچیده شده که نادیده گرفتن این ماجذا، تبعات سخت و سنگینی برای آینده ما خواهد داشت. همگی نوک پیکان را به سمت همسر برادر گرفتیم و برادر، اما من بیشتر به این فکرمیکنم اغلب آدمها مانند بیل گیتس از شانسها و موقعیتهایی که در زندگی برایشان پیش می آید، به صرف اینکه اخلاقی نیست عبور نمی کنند.
باز هم فکرمیکنم والدین بی مسئولیتی داشتم که هنوز رسالت مراقبت و بچه داری را بلد نیستند. همیشه دو طرف افراط و تفریط بودند. پدرم سخت گیر و بدبین و منتقد، مادرم برعکس پدرم خوش بین افراطی و شل گیر و بی نظارت.
نتیجه؟زندگی طوفان زده که هیچکس از آن راضی نیست. نه والدین و نه بچه ها.
امروز برف بارید گفتند آرزو کن. آرزو میکنم سال آینده در سلامتی و رفاه و کنار عزیزانم فقط به این فکرکنم که برای شام چه بپزم.
نظرات
ارسال یک نظر